نگرشی جامعهشناختي به نمايش رقص آتش

مدخل:
الف) مباحث روششناختي (ديدگاهها و تنگناها)
اولین مكاني كه حضرت آدم پس از هبوط از بهشت جاويد، همسر خود را يافت، وادي عرفه بود و در آن وادي بود كه آدمي به شناخت و معرفت رسيد. به عبارتي ديگر، نخستين حادثه در زندگي انسان، معرفت بود. با شناخت، اولين ثانيههاي انسان شتاب گرفتند، ثانيههايي كه بيشتر از آن بيتاب پيامبري بودند كه دانستگي را به ارمغان ميآورد. انديشه و انديشيدن جزء لاينفك وجود آدمي گشت زيرا آدمي همه انديشه بود.
زمان گذشت و فهم و معرفت بشري نيز همگام با آن منازل مختلفي را تجربه نمود و در هر منزل ميزان جهل و تلاش براي رسيدن به معرفت افزوني گرفت. هرچند كه معرفت عاميانه و به تعبيري عقل سليم[1] ، سرآغازي براي رسيدن به شناختي مطلوب تلقي ميشد اما انسان در جستجوي روش[2] بود تا از طريق آن بتواند به وادي معرفت روشمند راه يابد. معرفتي[3] كه بر اساس اصول موضوعه بود.
با توجه به عامل تفاوتهاي فردي، محيطي و فرهنگي، نگرش انسانها به هستي متفاوت گشت و در اين راه تفسير پديدههاي پيرامون نيز وامدار ابزارهايي گشت كه هر كدام از آنها سبب پديد آمدن ديدگاههاي مختلف علمي شدند. نخستين بارقههاي اين انشعاب را ميتوان در تفسير هستي بر مبناي استدلال و اشراق مشاهده نمود. انديشهي استدلالي در مجال تفكر فلسفي، مقدماتي را ميطلبيد كه از طريق آنها به قضاوتهاي منتج راه يابد و چنين مقدماتي را بيشتر در تجربياتي ميجست كه نگرنده را در بر گرفته بودند و نگرش اشراقي تفسير هستي را در اتحاد آدمي با محيط و درونفهمي پديدهها ارزيابي ميكرد زيرا:
عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست
عشق گويد راه هست و رفتهام من بارها
در مجال تفكر جامعهشناختي كه خاستگاه خويش را در انديشههاي فلسفي ميجست نيز ميتوان چنين اختلاف نگرشهايي را مشاهده نمود.
اگوست كنت پدر علم جامعهشناختي برآن بود «علمي را بنيان كند كه بتوان اصول اساسي جامعه را تبيين كند. همچنان كه فيزيك و شيمي طبيعت را تبيين نموده و ترقيات صنعتي را موجب گرديد (تاريخچه جامعهشناسي، 1373: 327). «كنت علم تحصيلي را وسيلهي شناخت رفتار اجتماعي بشر و معرفت را تنها از طريق دستيابي بر جامعهاي كامل ميداند. پيش از ايجاد هر تحولي براي تصميمگيري دربارهي حدود، ثغور و نوع تحول بايد مبناي تعللي آن را مشخص كرد [شناخت براي پيشبيني] چون به اين طريق ميتوان خود را از چنگال تحولات نامنظم حيات اجتماعي رها كرد و آن را تحت كنترل و هدايت خويش درآورد (همان: 29).
كنت از اولين افرادي است كه نياز به ايجاد علم خاصي را براي شناسايي امور اجتماعي احساس كرد. وي ابتدا براي اين علم نام «فيزيك اجتماعي» را انتخاب كرد. آن را علم تجزيه و تشريح عوارض اجتماعي ناميد (محسني، 1372: 79). كنت اعتقاد داشت كه ذهن بشر در طول تاريخ سه مرحله را پشت سر گذاشته است؛ اين سه مرحله عبارتند از:
- مرحله رباني[4]: در اين مرحله پديدههاي اجتماعي بر اساس وجود الهه و اساطير و مانند آنها تشريح ميشوند.
- مرحله مافوق طبيعي[5]: كه در آن علل تشريح پديدههاي اجتماعي حالت عموميتري دارد ولي به مشاهده و تجربه و روشهاي علمي راه پيدا نكرده و استدلال و منطق خاصي بر اذهان مردم حكومت ميكند. عوامل مافوق طبيعي كارگردان امور به حساب ميآيند.
- مرحلهي تحققي (اثباتي)[6]: در مرحله تحققي علتيابي بر اساس مشاهده و تجربه قرار دارد و افكار پيشساخته طرد ميشود و زمينه استدلال علمي فراهم ميگردد. به نظر كنت اين مرحله آخرين مرحله در سير انديشه انسان است. كنت اضافه ميكند در دو مرحله اول ذهن بشر حالت موهومي و تخيلي داشت و در مرحله سوم به مرتبه تحققي يا علمي رسيده است. ذهن به جاي ارتباط دادن پديدهها به علل غيرطبيعي، مبادرت به برقراري رابطه علت و معلولي ميكند و اساس آن به جاي تخيل بر اساس مشاهده و تجربه قرار دارد. (همان:79)
آگوست كنت در آثار خود به طبقهبندي علوم اشاره ميكند. وي علوم را بر اساس كليت متنازل و تركيب و پيچيدگي متصاعد طبقهبندي ميكرد؛ رياضيات، ستارهشناسي، فيزيك، شيمي، زيستشناسي و جامعهشناسي (همان: 79). به عبارت ديگر اصول موردنظر آگوست كنت در طبقهبندي علوم تقدم علوم ساده و بسيط مانند رياضيات بر علوم تركيبي نظير زيستشناسي و جامعهشناسي است. بدين معني كه امور ساده و بسيط مبناي امور مركب و مختلط ميباشند و علمي كه از همهي علوم بسيطتر است بر علوم ديگر مقدم است. از اينجا چنين برميآيد كه هر علم، علم قبل از خود را دربرميگيرد و بر آن حقايق تازهاي ميافزايد.
در ميان علوم بشري رياضيات كهنترين علمي است كه مراحل ابتدايي را پيموده و به مرحله تحققي رسيده است. هيأت و نجوم در سده شانزدهم، فيزيك در سده هفدهم و شيمي در سده هيجدهم وارد مرحله تحققي شده و زيستشناسي هم در عصر كنت تازه وارد اين مرحله شده بود. نوبت آخر به جامعهشناسي اختصاص داشت كه بايد علمي تحقق ميشد.
در ميان موجودات، كاملترين از همه نوع بشر است كه به صورت اجتماعي زندگي ميكند و در نتيجه آخرين و پيچيدهترن علمي كه بايد مورد توجه قرار گيرد، علم شناخت جامعهي بشري است. در واقع مثبتگرايي آگوست كنت و فلسفه تحققي او همگي مقدمهي بنيانگذاري دانشي بوده است كه به علمالاجتماع يا مدنيت و يا به قول خود او جامعهشناسي تعبير شده است (توسلي، 1369: 61). از نظر كنت گرچه جامعهشناسي از جهت روششناختي ويژگيهايي دارد كه آن را از ساير علوم پيشين متمايز ميسازد اما باز به علوم ماقبل خود وابسته است. جامعهشناسي به ويژه به زيستشنئاسي وابستگي دارد كه در سلسلهمراتب علوم از همه به آن نزديكتر است (كوزر، چاپ پنجم: 131). كنت در اين مرحله داعيهدار «اين هماني علوم» و تركيب قانون مراحل سهگانه است. «مقصود از تركيب قانون مراحل سهگانه با قانون طبقهبندي علوم، اثبات اين نكته است كه شيوهي تفكري كه در رياضيات، فيزيك، شيمي و زيستشناسي پيروز شده است سرانجام بايد در موضوع سياست نيز پيروز شود و به تشكيل علمي اثباتي در جامعه به نام جامعهشناسي بيانجامد. (آرون، 1370: 86)
كنت اعتقاد داشت كه «تحقيقات پوزيتويسم كه بر مبناي كليتهاي علمي استوار هستند به توسعه و پيشرفت علوم نيز كمك خواهند كرد. اساساً جدايي ميان علوم، تصنعي است در اصل موضوع تحقيق ما يكي بيشتر نيست. براي پرهيز از مواجهه با مشكلات و همينطور موفق بودن در كار موضوع خود را به علوم مختلف تقسيم ميكنيم (زرفروشان، 1356:7) مفروضات خاص مثبتگرايي (پوزيتويسم) ميگويد كه علم تنها شناخت ارزشمند و واقعيت محسوس تنها موضوع شناخت است. اين مكتب ميخواهد با تكيه بر علوم تجربي، فلسفه را زايد نشان دهد (توسلي، 1369:50) بر دو اصل اساسي تأكيد ميكند:
اول؛ هر شناخت اصيل بايد از روش علوم تجربي استفاده كند و هر دانستني عيني محدود به واقعيت موجود است و به هيچ وجه زيربناي فلسفي نياز ندارد. اين ديدگاه را مثبتگرايي معرفتشناختي[7] مينامند.
دوم، جامعه انساني بر اساس قوانيني بنا شده است كه همانند قوانين طبيعي است. بررسي تجربي و تشريحي، زمينه يك برنامهريزي اثباتي مؤخر و مفيد را براي جامعه فراهم ميسازد. اين بررسي قوانين، مسائلي را كه فلسفههاي پيشين دربارهي جامعه، تاريخ و دولت طرح كردهاند حل يا حذف ميكند. اين همان مثبتگرايي جامعهشناختي[8] است.
مثبتگرايي فلسفي و مثبتگرايي جامعهشناسي عليرغم آن كه تصوير ذهني مشابهي از علم ترسيم ميكنند، لزوماً مترادف نيستند. هم علم و هم جامعهشناسي اثباتي مدعي هستند كه با روش تجربي سروكار دارند و شناخت حوادث، رويدادها و وضعيتهاي مختلف بر اساس مشاهده استوار است. شناخت علمي از طريق همبستگي تجريدي و انتزاعي مباحث نظري با مشاهده به دست ميآيد؛ يعني، در علم، نظريه و مشاهده ذاتاً جداييناپذيرند. در هر صورت هر گونه ابزاري كه براي حصول به دقت نظر در علم مورد استفاده قرار ميگيرد، از نظر مثبتگراها ميتواند در جامعهشناسي به كار گرفته شود (همان: 51).
تفكر پوزيتويستي از روشهاي مسلط پژوهش به حساب ميآيد. چنين تفكري محقق را با اين پيشفرض وارد ميدان پژوهش ميسازد كه هدف او تبديل دادههاي كيفي به كمي است و در جريان كميتپذيري[9] دادهها است كه ميتوان نسبت به پديدههاي اجتماعي قضاوت نمود. به عبارتي ديگر يكي از خصوصيات موضوع پژوهش- در اين ديدگاه- آزمونپذيري آن است و طبق اصل موضوعه اثباتگرايي بايد با توجه به مباني تجربهگرايي[10] و با تأكيد بر روشهاي آماري نسبت به ارزيابي مسائل اجتماعي اقدام نمود.
انسان با تمامي بيكراني وجود و جامعه با تمام فراخنايياش جز موردي خاص [11]تلقي نميگردند كه براي ارزيابي آنها ميتوان با انتخاب نمونهاي[12] معين نتايج پژوهش را به كل جامعه تعميم نمود زيرا پديدهي اجتماعي آن چيزي است كه خود را مينماياند.
مشاهدهي تعداد ابعاد پديدههاي اجتماعي و ماهيت فرهنگي آنها گروهي ديگر از انديشمندان را بدين ايده باورمند ساخت كه كمي نمودن پديدهها چيزي جز كاهش[13] و تقليل ابعاد بيكران آنها به چند عامل عيني آزمونپذير نيست و پديدهها عليرغم رويهي ظاهري، داراي بنمايههاي ژرفي هستند كه چون كوه يخي در حجاب دريا مستتر شده و تنها قسمت اندكي از آنها خويش را مينماياند. افلاطون نخستين كسي بود كه به اين امر اشاره نمود. وي نظم و هستي پايدار را جهاني ناشناخته و يا حقيقتي كلي به تصوير ميآورد كه در برابر پندارها، ظواهر و يا نمود حقيقت قرار ميگيرد. بدين رو وي موجودات جهان را سايههايي ميدانست كه از وجودي اصيل و غيرمادي و يا نامادي كه او آنها را مثال يا انگاره ميناميد ساخته شده است. وي در اثبات نظر خويش مثال آدمياني را ميآورد كه در غاري تاريك زندگي نموده و هيچگونه رابطهاي با جهان خارج ندارند. نور آتشي از پشت سر آدميان از روزنه ديوار كوه به درون راه يافته و به دنبال آن سايه، موجوداتي را كه در خارج از كوه هستند، بر روي ديوار مقابل منعكس ميكنند. مردم نيز در بند- حواس- بوده و تنها توان ديدن از يك راه را دارند كه همانا نگاه به ديوار كردن است... بنابراين تنها دانشي كه اين آدميان از هستي دارند، دانش سايهها و به قول هنديها علم به ماهيت چون از آغاز و تا به حال تنها در اين غار تاريك بودند و ناگزير از نگاه يك بعدي و بدينرو مردم گمان ميبرند كه دانش فريبگونه آنها از سايه حقيقي است. او سپس به قضاوت نشسته و ميگويد دانش ما از موجودات هستي نظير چنين دانشي است؛ دانشي به نمود[14] اشياء و نه بود[15] آنها. بدين ترتيب انسان از آغاز در بند حواس و تجربه حسي بوده و هيچگونه نميتواند به كنه حقيقت پي ببرد.» (ابوالحسن تنهايي، 1373 : 302) جوهر كلام افلاطون را بعدها به گونهاي مدون شده در آراء انديشمندان تفهمگرا[16] مكتب پديدارشناسي[17] روششناسي مردمي[18]، كنش متقابل نمادين و روش تأويل[19] متجلي گشت. به طور كلي محقق بر اساس رهيافت ديدگاههاي ذكر شده ميبايست افق بين خويش و پديدهي مورد مطالعه را ذوب نموده و با آن به همدلي برسد در چنين حالتي است كه حجابهاي ظاهري برداشته شده و واقعيت به گونهاي خنثي نمود خواهد نمود.
به اعتقاد پديدارشناسان پديده[20] آن چيزي است كه پديدار، آشكار و هويدا ميشود. به عبارت ديگر آن چيزي كه آشكار ميشود را «نمود» يا «پديده» ميخوانند. براي آشكار شدن پديده بايد واقعيت[21] يا «بود» نيز وجود داشته باشد. تفاوت ميان بود و نمود در پديدارشناسي متفاوت از «دوگرايي» و نمود در فلسفه كانت است. به طور خلاصه «بود» در پديدارشناسي هوسرل وجود طبيعي است كه بايد از پيش روي محقق كنار زده شود تا «نمود» يا «پديده» پديدار گردد.
البته بحث پديدارشناسي و اختلاف ميان «بود» و «نمود» از قديمالايام ذهن بشر را به خود مشغول داشته است. در گذشته بر اين باور بودند كه كوچكترين ذرهي هر جسم مولكول است و بعد با شكافتن آن پي به اتم بردند و بعد كه اتم را شكافتند به ذرات بنيادي رسيدند و سپس مشاهده كردند كه همين ذرات در واقع امواج هستند، از اينرو «علم فيزيك» دوپاره شد؛ فيزيك ذرهاي و فيزيك موجي. در حال حاضر اين دو نيز در هم ادغام و تركيب متقابلي شدهاند. بحث كلي بر سر اين است كه ما واقعاً از درك واقعيت عاجزيم. اگر بر تختهسياه دست بكشيم آن را صاف و هموار حس ميكنيم ولي در زير ميكروسكوپ ناهمواريها و ناصافيهاي آن كاملاً مشهود ميشود. حال واقعيت اين تختهسياه كداميك از اينهاست؟ آنچه در اين جا مهم است تذكر اين نكته است كه ذهن انسان در شناخت نمود و پديدار نبايد فريب شناخت صوري را بخورد و از دريافت «بود» نيز نااميد نشود. هوسرل بود را «طبيعي» ميدانست و پديده را باطن شيئي- وي پژوهش را عبارت ميدانست از تلاش در كنار زدن خصوصيات طبيعي و عادتي و رسيدن به شيئي به آنگونه كه هست نه به ساني كه ما تصور كردهايم و با تاريخ و جامعه نشان داده است، بلكه به شكلي كه شيئي در خود هست در خارج در واقعيت (ابوالحسن تنهايي، 1374، ص 339). به همين منظور هوسرل محقق را به رعايت مراحل روش كاهش پديدارشناسي[22] فرا ميخواند. نخستين مرحله اين روش مرحله تهيسازي (اپوخه= Epoche) است. در اين مرحله پژوهشگران بايد هر گونه تصورات، باورها و معتقدات قبلي را نسبت به شيء مورد مطالعه رها كند به عبارتي وي بايد حساسيت طبيعي شيئي كه در آن واقعيت اجتماعي و اشياء بر حسب مفاهيم جاري شناخته ميشوند را ترك كند. حالات طبيعي شيئي عبارت «تعبيري طبيعي» يا «تلقياي طبيعي» از اشياء و واقعيتهاي اجتماعي ميباشد. در مراحل بعدي پژوهشگر خود را از موقعيت جدا نموده و به بازنگري پديده ميپردازد. (همان: 341) شلاير ماخر مفهوم «نسيان» را عنوان ميكند. به عقيده او فرد بايد در جريان شناخت خود را فراموش كند تا معناي مستتر در ديگري را كشف نمايد. فراموشي خويشتن از اين ديدگاه هم به معناي ذوب شدن در ديگري است؛ يعني، درك تماميت هستي و هم در معناي فراموشسازي دنياي ارزشهاي خويشتن و انجام تحقيقي فارغ از ارزش[23] (ساروخاني، 1377: 60) از رابرت پارك جامعهشناس معروف آمريكايي نقل ميشود كه وي رهنمود ذيل را در مورد روش تحقيق به دانشجويان خود داده است.
«به شما گفتهاند برويد در كتابخانه جان بكنيد! چيزي كه از آنجا عايدتان ميشود تودهاي از يادداشتها و يك مقدار چرك نوع ليبرالي روي لباسهاي شماست. به شما گفته شده است مسائلي را براي تحقيق انتخاب كنيد كه بتوانيد براي مطالعهي آن از تودهاي اسناد گَرد گرفته كه با برنامهاي واضح به وسيلهي يك عده بوروكرات آماده شده و به وسيلهي يك عده پاسخگو با بيميلي تمام به علت ترحم و يا صرفاً به هاطر از سرباز كردن يك پرسشگر بيتفاوت و يا چاپلوس پاسخ داده شده است استفاده كنيد. اين كارها به اصطلاح «آلوده كردن دستهايتان در تحقيق» واقعي ناميده ميشود! و آنهايي كه شما را در اين مسير مشاوره و راهنمايي ميكنند محترم و عاقلند و دلايلي هم كه براي اين كارها براي شما ميآورند نيز ارزش زيادي دارد. ولي يك چيز ديگر هم لازم است، «مشاهده دست اول» برويد در سراسرهاي هتلهاي لوكس بنشينيد، در ورودي مسافرخانهها بنشينيد. روي نيمكتهاي ساحل طلايي[24] و آلونكهاي محلههاي پست بنشينند. در تالارهاي بزرگ موسيقي در محفل نوازندگان بنشينند. خلاصه اينكه آقايان برويد و يك كم هم پشت شلوارهايتان را در تحقيق واقعي آلوده كنيد.» (قاضي طباطبايي، 1374: 91) و نهايتاً اينكه وبر اعتقاد دارد «براي نظريه دادن به نيت دروني فاعل بايد نظر كرد. رفتن به سوي معني رفتار براي وبر يك گام در راه نظريهپردازي است. نظريه داده ميشود سپس دوباره آزموده ميشود. (سروش، 1376: 360)
تقليلگرايي
غلبهي تفكر پوزيتويستي بر رهيافتهاي نظري بشر و اين همان تلقي كردن علل و عوامل امور، گاه او را بدين سمت راه ميدهد كه در جستجوي علل غالب يا علتالعلل پديدههاي اجتماعي باشد و در اين ميان متغيرهاي محيطي و فرهنگي را ناديده انگاشته با صدور حكمي كلي در قالب چندين سؤال يا فرضيه درصدد بررسي تماميت يك پديده گردد. چنين كوتهبيني از ديرباز مورد انتقاد انديشمندان بوده است. سعدي گفته است:
تنگچشمان نظر به ميوه كنند
ما تماشاكنان بستانيم
حال چنانچه اين خردهبينان بر مبناي منطق قياسي- كه نظريهاي است دربارهي اعتبار استنتاجهاي منطقي با نسبت منطقي ميان نتايج و مقدمات- به تبيين پديدهها بپردازند، بايد بدانند كه شرط ضروري و مسلم اعتبار يك نتيجهي منطقي از اين قرار است: اگر مقدمات يك استنتاج نيز بالضروره صادق است، اين نكته را ميتوان به نحو ديگري هم بيان كرد.
«منطق قياسي نظريهاي است كه صدق مقدمات را به نتيجه انتقال ميدهد» (همان، ص 444). مقدمات محدود و ناواقعي خشت كجي است كه ديوار پژوهش را تا ثريا به گونهاي ناموزون بالا خواهد برد. از آنجا كه آدمي موجودي كنشمند و نيتمند است تحديد كنش واقعي او در قالب چندين گزاره تحقيقي چندان ساده نيست. در اين ميان هستند پژوهشگراني كه با ديدي سطحي سعي نمودهاند كه با تقليل ابعاد فراوان پديدههاي اجتماعي به چندين عامل ملموس آن را تبيين نمايد.
ژرژ گورويچ معتقد است كه جامعهشناسي علمي است كه پديدههاي اجتماعي كامل را تعريف ميكند و يك جامعهشناس ميبايست واقعيت اجتماعي را به صورت لايههايي كه به صورت عمقي و مراتبي در يكديگر مؤثر ببيند. اين لايهها در عين تمايز و جدايي به يكديگر وابسته و در هم مؤثرند. ميزان پيوستگي و انفصال و تداخل متقابل، تقطب و سلسلهمراتب اين لايهها به انواع پديدههاي اجتماعي كامل بستگي دارد. تعداد لايههاي موجود نيز امر ثابتي نيستند بلكه ممكن است بنا به مقتضاي تحقيق و با توجه به مسائل آن كم يا زياد شود. شناخت مرحله به مرحله پديده اجتماعي تام اين مسير را طي ميكند.
1- لايه مورفولوژيك 2- سازمانهاي اجتماعي 3- الگوي اجتماعي 4- رفتارهاي منظم ولي بيرون از سازمان 5- نقش اجتماعي 6- گرايش جمعي 7- رمزهاي اجتماعي 8- رفتارهاي جمعي نوآور 9- تصورات وارزشهاي اجتماعي 10- حالات ذهني و اعمال رواني جمعي (صديق اورعي، 1374: 45).
بر اساس طرح گورويچ از واقعيت اجتماعي تام و اين نكته كه هر قالبي داراي لايههاي ژرفنايي است و تداخل متقابل و پيوستگي يا جدايي لايهها در يك قالب وجود دارد و نيز يك لايه مثل لايه ارزشها يا دانشها و... در قالبهاي گوناگون مثلاً در قشرهاي اجتماعي مختلف ميتواند داراي پيوستگي و يا گسستگي باشد و نيز اين نكته كه گورويچ مطرح ميكند كه جامعه دائماً در حال تبديل ساختي است؛ يعني، دائماً ساخت مييابد و از ساخت قبلي ميافتد و مجدداً ساخت مييابد و... ميتوان مدلي براي مشكلات اجتماعي در نظر گرفت (همان منبع: 48).
گورويچ بر آن باور بود كه توجه به علل خاصي سبب بيتوجهي به تماميت پديدههاي اجتماعي خواهد گشت و اين امر پژوهشگر را در حيطهاي از خطا تحت عنوان «اشكال كاذب» قرار خواهد داد.
چنين سوگيريهايي به هيأت نوعي دوگرايي تجلي خواهد يافت كه توجه به يك عامل سبب غافل ماندن از عامل ديگر خواهد گشت. لذا بر پژوهشگر است كه خود را از يك سونگري وارهاند. اشكال كاذبي نظير:
1- دوگرايي كاذب فرهنگگرايي و ساختگرايي،
2- دوگرايي كاذب فرد و جامعه،
3- دوگرايي كاذب و روانشناسي و جامعهشناسي،
4- بطلان باور عامل مسلط،
5- دوگرايي كاذب نظم و پيشرفت،
6- بطلان تكامل و فلسفهي تاريخ،
7- بطلان قانونگرايي.
«به دنبال ابطال متمايز بودن عناصر متشكله جامعه، گورويچ به اين نظر درست ميرسد همان گونه كه مطالعهي هر يك از ابعاد تماميت اجتماعي، مطالعهي ديكر عناصر را نيز ضروري ميكند- زيرا كه هر كدام نشانگر منظري از مناظر گونهگون يك واقعيت واحدند- پس هيچكدام از عناصر، ابعاد و يا عوامل را به تنهايي و مجزا از ديگر عوامل نبايستي به عنوان عامل مسلط فرض نمود. بدين ترتيب گورويچ نظريهي يك عاملي مسلط و به مراتب باور به نظريهي تكسببي را مردود اعلام ميكند.» (ابوالحسن تنهايي ، 1374: 562)
جرج ريتزر براي رهايي از تقليلگرايي، هوشمندانه اقدام به تدوين مدلي به منظور بررسي پديدههاي اجتماعي تحت عنوان فراتئوري نمود. وي در اين طرح پديدهها را در دو سطح پيوستار خرد و كلان و دو سطح عيني و ذهني مورد ارزيابي قرار داد. وي اذعان داشت: «تفكر درباره جهان اجتماعي كه از موجوديتهاي متفاوتي شكل گرفته از سطح كلان تا سطح خرد داراي برد است. اكثر مردم در زندگي روزمرهي خود دنياي اجتماعي را در اين دو سطح ميبينند. در جهان آكادميك تعدادي از متفكرين نيز بر پيوستار خرد- كلان توجه داشتهاند. براي مردم عادي و دانشمندان اين پيوستار بر اساس اصل ساده تفاوت و تنوع پديده اجتماعي از لحاظ اندازه ميباشد. در سطح كلان اين پيوستار، پديدههاي اجتماعي در دو سطح وسيعتر مانند جوامع (براي مثال، نظامهاي سرمايهداري و سوسياليستي) و فرهنگها هستند. در سطح خُرد اين پيوستار، كنشگران، تفكرات و كنشهاي آنها قرار دارد. ميان اين دو سطح گروهها، اجتماعات، طبقات اجتماعي و سازمانها قرار دارند، ولي در تميز ميان آنها با مشكل روبروييم چرا كه نميتوان به طور دقيق واحدهاي اجتماعي كلان را از واحدهاي خرد آن جدا كرد. لذا يك جريان پيوسته بين سطوح برقرار است.
دوم؛ پيوستار، ابعاد ذهني و عيني است. در هر كدام از سطوح خرد و كلان ميتوان بين اجزاء عيني و ذهني فرق قائل شد. در سطح خرد يا فردي، كنش متقابل وجود دارد كه فرد درگير آنهاست. منظور از ذهنيت، در اينجا آن اموري است كه در محدودهي ايدهها اتفاق ميافتد. در حالي كه عينيت مربوط به حوادث مادي و واقعي است. اين اتفاقها را ميتوان در پيوستار سطح كلان نيز ديد. جامعه هم از ساختارهاي عيني مانند حكومت، بوروكراسي، قوانين و هم از پديدههاي ذهني مانند هنجارها و ارزشها تشكيل يافته است. پيوستار عينيت و ذهنيت كاملتر از پيوستار كلان و خرد است و به خاطر اينكه به شكل تركيبي و پيچيده كار كرده باشيم نمونهاي از توجه جامعهشناسان را به سطح پيوستار عيني و ذهني مطرح ميكنيم.
خريد يك اتومبيل جديد را در نظر بگيريد، در سطح خرد ذهني، ما به وجه نظرهاي خريدار توجه ميكنيم چرا كه در خريد ماشين او مؤثر است. خريدار ممكن است به ماشين اسپورت علاقه داشته باشد (سطح ذهنيت، ولي به طور واقعي (كنش عيني)) بنا به دليل اقتصادي نتواند آن را بخرد. برخي جامعهشناسان علاقهمند به حالتهاي ذهني- رواني و برخي متوجه كنشهاي عيني هستند. در بسياري موارد نيز درك روابط ميان اين دو سطح بسيار مهم و مفيد است. سطح خرد داراي ابعاد ذهني و عيني نيز هست. براي سالهاي زيادي اكثر آمريكاييها ماشينهاي بزرگ و قوي را ترجيح ميدادند سپس با توجه به تغييرات عيني در سطح اجتماعي، وجهه نظرهاي آنها تغيير پيدا كرد. اوپك تشكيل يافت و توزيع نفت به آمريكا كمتر شد و دولت نقش فعالانهتري را در رابطه با موضوع نفت به خود گرفت. اين امر و ديگر تغييرات ساختي با تغيير وجهه نظرهاي اكثر آمريكاييها همراه بوده و مردم
به ماشينهاي كوچك و كممصرف گرايش پيدا كردند. لذا اين تغييرات در كنشها و تفكرات بسياري از آمريكاييها مؤثر افتاد. لذا خردي يك ماشين و بسياري از فعاليتهاي ديگر در ارتباط با اجزاء كلان- خرد و عيني زندگي اجتماعي است (ريتزر، 1373: 597).

ب) تحليل جامعهشناختي نمايش، رقص آتش
با توجه به مطالب ارائه شده و با عنايت به مبادي نظري ديدگاه فراتئوري بر هر محققي است كه با توجه به شبكههاي علي در دو پيوستار عين و ذهن و سطح خرد و كلان به بررسي پديدههاي اجتماعي بپردازد در غير اين صورت دچار خطايي خواهد گشت كه گورويچ از آن تحت عنوان «اشكال كاذب جامعهشناسي» نام برد.
بررسي مسائل اجتماعي تنها مختص پژوهشگران اين رشته نيست، هنرمند نيز به عنوان كنشگري خلاق و فعال ميتواند تجليبخش و تصويرگر مسائل جامعه در آيينهي آثارش گردد. در اين ميان گروهي بر اين باورند كه هنر را تنها براي هنر بايد در نظر گرفت و گروهي ديگر بر رسالت اجتماعي هنرمند تأكيد مينمايند و اذعان ميارند كه هنرمند ضمن رعايت مسائل فني و هنري هيچگاه از مسائل و مشكلات جامعه نبايد غافل بماند. هنرمندي كه از فرار برج عاج به باغهاي سرسبز بنگرد خود فريبندهاي بيش نيست.
«ژان دو وينيو» در كتاب جامعهشناسي هنر اذعان ميدارد: «مگر نه اينكه بايد دنياي دروني جاافتاده وجود داشته باشد كه بتواند همهي عناصر دنياي بيروني را به خود حل كند و به قالبهاي خود درآورد تا نگرشي اخلاقي و زيباشناختي كه منشأ و نيروي خود را از اين «دنيا» و در وراي هر واقعيتي ميگيرد بتواند خود را تسجيل كند؟ در سطح انگيزهي اين تلقي در قبال هنر جدا كردن كامل بيان هنري از زندگي اجتماعي است. مثلاً دوري گرفتن فلوبر از كمون پاريس يا بريدن استفان گئورك از همهي مسائل روز، موضوعاتياند كه اهميت خودشان كمتر از مفهوم نهفته در آنهاست. آنچه اين دو جستجو ميكردند شرايط ثبات و آرامشي بود كه به آنها اجازه دهد بدون مزاحمت و دردسر كارشان را بكنند. شكي نيست كه اين كنارهجويي، چه ظاهري باشد و چه واقعي در هر حال بحثبرانگيز است. با اين همه بايد دانست كه چنين هنرمنداني خود را در دنيايي كه پر از مرزبندي طبقاتي بود راحت نميكردند. دنيايي كه سوداگري بر زندگي هر روزه چيره بود و اقتصاد بازاري بر هر گونه فعاليت انساني سايه ميافكند» (دو وينيو، 1379: 109). وي در ادامه بحث فرازي از سن سيمون به نقل از ژرژگوريچ بيان ميدارد، آنجا كه گفته است: «يكي از مهمترين تجربههايي كه ميتواند با يك انسان انجام داد اين است كه او را در شرايط اجتماعي تازهاي قرار دهيم... بگذاريم كه او همهي طبقات اجتماعي را پشت سر بگذارد، شخص او را در موقعيتهاي اجتماعي هرچه بيشتر و متفاوتتري قرار دهيم و حتي براي او و ديگران مناسباتي را به وجود بياوريم كه پيشتر وجود نداشتهاند».
جاذبهي تجربي بررسي دنياي واقعي به وسيلهي تخيل بسيار خيرهكننده است. اگر توجه كنيم رمان نه تنها «منعكسكنندهي» ارزشهاي يك طبقه (كه هيچگاه به راستي از آنها آگاهي نداشته است) نيست بلكه شگفتي تعلق به جامعهاي را برميانگيزد كه در آن بسيار مناسبات انساني و موقعيتهاي اجتماعي متعدد وجود دارند. آيا ايده و واكنش فرد در برابر اين «وضعيت»هاي گوناگون را نميتوان تا اندازهاي توصيف آن چيزي دانست كه رمان ميكوشد انجام دهد؟ (همان منبع: 149) پديدههاي اجتماعي همواره خود را بر جامعه تحميل ميكنند و اين مبحثي است كه دوركيم در سالهاي گذشته مطرح نمود. حال هنرمند هر قدر كه بخواهد آنها را انكار نمايد، در عمل خويش ناكام خواهد ماند پس هنر اجتماعي اقتضا ميكند كه هنرمند به بررسي هنرمندانه محيط پيرامونش بپردازد.
جعفر نورمحمدي كوشيده است تا از منظر هنرمندي دردآشنا به بررسي بزرگترين آسيب اجتماعي ايلام تحت عنوان «خودسوزي» بپردازد و در اين راستا هنر تئاتر را برگزيده است.
نمايش «رقص آتش» روايتگر حديث دردناكي است كه هر از چندگاهي از ناي زنان ايلامي ميتراود. بيانگر غروب غمانگيز نالههايي است كه در چارسوق گيتي آهي را براي سوداي نالهي خويش نمييابند. جعفر نورمحمدي بر آن است تا با تجلي اين آسيب (خودسوزي زنان) در آيينهي هنر، رسالت خويش را به خاستگاهش ايفا نمايد. وي با بياني هنرمندانه روشهاي معمول و پوزيتويستي تحقيق كه پيشتر از اين از آنها سخن رفت- را به باد انتقاد ميگيرد و آنها را ناتوان از تحليل آسيب خودسوزي تلقي ميكند. وي با بياني موشكافانه در جستجوي راه ديگري است و عالمي ديگر و آدمي ديگر را ميطلبد.
نورمحمدي اين هماني علوم را آنسان كه كنت داعيهدار بود در آيينهي هنر نميپسندد. وي در جستجوي كنه حقايق است. درصدد براندازي پوستهي ظاهري مسائل اجتماعي است. لايههايي كه همواره چونان سراب ديدگان بسياري از پژوهشگران را ميفريبند.
وي بدين باور رسيده است كه پژوهشهاي معمول در شناخت آسيب خودسوزي ناتوان ماندهاند زيرا پژوهشگر مبناي تحليل خود را فرضياتي قرار ميدهد كه فرسنگها با واقعيات جهان پيرامون فاصله دارند، فرضياتي كه برخاسته از ذهن پژوهشگراني است كه سوزندگي آتش را درك نكردهاند.
صحنهي نمايش از عناصر بسيار ساده و معدودي نظير دو شخصيت، يك صندلي، يك تخت و يك پرده معاينه تشكيل شده است. عناصر سادهاي به سادگي مرگ زنان اين ديار و چونان شعلهاي كه سر برميكشد و آنگاه خاموش ميشود و فراموش. نمايش با صحنهاي از يك مطب آغاز ميگردد كه در آن زني بر صندلي نشسته و در گرماي تابستان در خويش فرو رفته و شديداً ميلرزد. پزشك به گمان اينكه لرزش وي ممكن است بر اثر سرما باشد، درصدد روشن ساختن آتش برميآيد. وي چونان پژوهشگراني عمل ميكند كه جدا از واقعيات به تدوين فرضيات ميپردازند.
پزشك از زن ميخواهد كه به خود تلقين كند و بقبولاند كه گرمش شده است. نورمحمدي در اين صحنه به مخاطب خويش ميگويد كه پديدههاي اجتماعي عينيت دارند و خود را بر ساختارها تحميل ميكنند لذا هيچگاه نميتوان با شعار و ارائهي بيلانهاي كار و آمارهاي نادرست آسيب خودسوزي را در جامعه مهار نمود زيرا اين سيل، قربانيان خويش را برميگزیند هرچند كه ما آن را جويباري آرام تلقي كنيم. دكتر شريعتي در بياني نمادين، حكايت چنين افرادي را مانند كودكي ميداند كه با بستن چشم، قصد عبور از سماور جوشاني را دارد كه در راهش قرار گرفته است غافل از آن كه چشم بستن بر واقعيت سبب نفي آنها نميشود. سماور همچنان وجود دارد و كودك غافل را خواهد سوزاند. پس با تلقين نميتوان به انكار پديدههاي اجتماعي پرداخت.
پزشك از زن ميخواهد كه براي گرم شدن، خود را به رقص آتش بسپارد غافل از اينكه زن از دل آتش برخاسته است. وي از فلسفه آفرينش آتش و تهيهي آن توسط «پرومته» جهت انسان سخن ميگويد.
بر اساس بينش اساطيري، زئوس خداي خدايان به پرومته دستور ميدهد كه هيچگاه آتش را براي ابناء بشر مهيا نسازد اما پرومته از اين دستور سرباز ميزند و بذر آتش را براي انسان كه در سيستم قشربندي اساطير در فرودستترين طبقات قرار دارد تهيه ميكند و به پادافره چنين كاري زئوس دستور ميدهد كه پرومته را بر صخرهاي در كوههاي قفقاز ببندند، عقابي را مأمور ميكند كه هر روز جگر او را كه دگرباره ميرويد از سينه به درآورده و آن را بخورد. از منظر نمادشناسي پرومته بيانگر سرنوشت آدمي است كه همواره با درد و اندوه سرشته شده است.
و نورمحمدي با نگرش تازه و از منظر طنز سياه به اسطوره نگريسته و از زبان پزشك به زن ميگويد. «زئوس آن بالا نشسته، ككش نميگزد كه مردم در اين پايين دارند از سرما يخ ميزنند». وي با اين بيان ساده دولتمردان و نخبگان را به رسالت واقعيشان كه همانا توجه به اندوه مردم است، فرا ميخواند.
آتش در بينش اساطيري جوهر مقدسي است كه مظهر دانستگي است و پرومته نماد خودآگاهي انسان است. نورمحمدي به مخاطب خود ميگويد كه قربانيان خودسوزي اسير غفلت جهان پيراموناند، جهاني كه آتش را درك نكرده و سوزندگي شعلههايش را نميفهمد. پزشك بعد از مدتي متوجه بوي سوختگي ميگردد و اين اولين جرقهي خودآگاهي پژوهشگر است زيرا پيشتر از اين نگاه او را حجابي از عادتها و پيشفرضها پوشانده بود و به تعبيري از چشم ديگران به مسائل مينگريست اما هنوز اين خودآگاهي در مراحل اوليهاش قرار دارد. پزشك وقتي متوجه ميشود كه زن مراجعهكننده يكي از قربانيان خودسوزي است طبق روال معمول اقدام به تشكيل پرونده مينمايد. رابرت مرتن در تبيين انواع مختلف انحراف اعتقاد دارد هرگاه بين اهداف نهادي شده و وسايل نيل به اهداف گسيختگي ايجاد شود، سنخهاي مختلف انحراف در جامعه پديد خواهد آمد. يكي از اين نوع سنخها، مناسكگرا يا مراسمگرا[25] ميباشد «مراسمگرايي» هنگامي مطرح ميشود كه هدفهاي پذيرفته شده مجال چنداني براي فعاليت پيدا نميكنند اما وسايل مشروع رسيدن به اين هدفها صميمانه دنبال ميشود. مراسمگرا كسي است كه هدفها و مقررات سازماني را به عنوان هدفها و مقررات خودش ميپذيرد و تابعيت بيچون و چرا سازمان از مشخصات اوست. مراسمگرا محكم به وسيله ميچسبد و وسيلهاي كه در اختيار دارد كوركورانه به جاي هدفها مينشاند و تصور ميكند كه مردم و مراجعان براي مقررات خلق شدهاند نه مقررات براي مردم. به عنوان مثال در بخش اورژانس بيمارستان اگر پرستاري به جاي پذيرش فوري بيمار، ساعتها به تشريفات پذيرش و پروندهسازي و پر كردن فرمهاي معمولي زمان را تلف كند، يك فرد مراسمگراست (ستوده، 1376:129).
چنين طبق معمول نگريستني نيز ريشه در انديشهاي پوزيتويستي و اين هماني تلقي نمودن مسائل دارد كه نورمحمدي آن را برنميتابد. از سويي ديگر پزشك از اينكه زن به تنهايي و بدون همراه به او مراجعه نموده است خوشحال ميگردد و اظهار ميدارد كه تمامي پروندههاي افراد خودسوز توسط همراهانشان تكميل شده است لذا تمامي دادهها توجيه نادرست از يك واقعيتاند. جعفر نورمحمدي با بيان اين مطلب از زاويهاي ديگر تئوري ديويد ماتزا را مطرح مينمايد. ديويد ماتزا در بيان انحرافات اجتماعي اظهار ميدارد كه «اكثر جرايم جوانان مواردي است كه جوانان براي آن توجيهاتي دارد كه از نظر او معتبر است اما نظام حقوقي جامعه آن را معتبر نميشناسد. اين توجيهات به عنوان دليلتراشي شناخته شده است. عدهاي ميگويند جوان آن را بعد از وقوع فعل و به منظور جلوگيري از سرزنش وجدان و نكوهش ديگران به كار ميبرد.
مقابله با فشار منعهاي اخلاقي و نفي آنها در ابتدا و قبل از جرم لازم است. جوان بايد احساس كند قانونشكني او چيزي جدا از ضوابط اجتماعي در شرايط خاص نيست و اين كار زياني متوجه تصويري كه از خود دارد نميكند. در اين حالت جوان هم قانون را رعايت ميكند هم آن را ميشكند. چنانچه عمل او در آن واقعيت درست نباشد حداقل قابل قبول است. عمل او مخالفت صريح با هنجارهاي جامعه نيست، بلكه عدم اجراي قانون به دليلي موجه است. به نظر او تجاوز به هنجارها در وضعيت خاص روي ميدهد و او خود را كمتر اقدامكننده به خطا ميبيند. ماتزا تحت عنوان فنون خنثيسازي بحث ميكند (سخاوت، 1374:88).
ماتزا توجيه را خاص قربانيان انحراف ميدانست اما جعفر نورمحمدي چنين فرآيندي را خاص خانوادههاي قربانيان ميداند زيرا ساختارهاي جامعه با توجه به شدت هنجاري تحذيري هر گونه ناهمانندي را برنميتابد پس افراد را به نوعي همانندگردي مجبور ميسازد. در اين حالت نوع مرگ نيز بايد مطابق هنجارهاي رايج تعريف گردد. پيشتر از اين در ميان انواع مختلف روشهاي تحقيق اظهار شد كه اهالي نحلهاي تفسيرگرايي بر اين باورند كه پديدههاي اجتماعي بايد بدون واسطه مورد ارزيابي قرار گيرند و مباني چنين تحليلي ميبايست اطلاعات دست اول باشد. در اين حالت محقق فاصلهي بين خويش و موضوع را از بين برده و با فرآيند «ذوب افقها» به همدلي با موضوع و عناصر پژوهش ميپردازد تا بتواند با درك اصيل واقعيت لايههاي ظاهري را كنار زده و به پژوهشي راستين دست يازد. اما جعفر نورمحمدي بر صحنهي نمايش اظهار ميدارد كه اكثر پروندههاي قربانيان خودسوزي توسط ديگران تكميل شده است و چنين دادههايي نميتوانند مبناي پژوهش قرار گيرند زيرا ديگران به توجيه امور پرداخته و واقعيتها را وارونه جلوه دادهاند. يكي ميگويد دخترم در امتحان بيست و پنج صدم نمره كم آورد، ديگري ميگويد دخترم از فسنجان بدش ميآمد، شخص ديگري اظهار ميدارد دخترش تحمل شوخي برادرش را نداشته، لذا اقدام به خودسوزي نموده است. در حالي كه بنمايههاي واقعيت چيزي فراتر از توجيه ديگران است.
پزشك نام زن را ميپرسد، آنگاه در مقابل سكوت توأم با لرزش زن اظهار ميدارد كه دانستن نام زن مهم نيست، آنگاه از علت خودسوزي ميپرسد و دگرباره با سكوت او مواجه ميگردد. پزشك اظهار بيتفاوتي نموده و زن را به انبوهي از پروندههاي افراد خودسوز فرا ميخواند و براي اظهار همدلي وي را به انتخاب يكي از پروندهها جهت بررسي دعوت ميكند اما باز با سكوت زن مواجه ميشود. پزشك اظهار ميدارد كه بهتر است آن پروندهي سبزرنگ را مورد ارزيابي قرار داد. نورمحمدي در اين قسمت از نمايش، خواستار بيان اين مطلب است كه آسيب خودسوزي، قربانيان خويش را بدون توجه به متغيرهاي شناسايي برميگيزند به عبارتي ديگر خودسوزي ممكن است در هر خانهاي را بزند پس نميتوان فرضيات خويش را بر اساس متغيرهايي محدود و آشكار تنظيم نمود. از سوي ديگر مسئولين به عنوان متوليان ادارهي نظام اجتماعي ميبايست با درايت بيشتري به بررسي آسيبها بپردازند. به كارگيري عبارت «پروندهي سبزرنگ»- عليرغم بار معنايي و نمادين رنگ سبز- بیانگر روحيهي سطحينگري افرادي است كه بدون توجه به معنا و باطن تنها با بررسيهاي ظاهري روساخت پديدهها را مدنظر قرار ميدهند چونان شخص تجملگرايي كه براي تكميل تناسب رنگ كتابخانهاش كتابها را بر اساس رنگ تهيه ميكند نه بر اساس محتوا. از سويي ديگر اشارهي پزشك به رنگ پرونده بيانگر پروندههايي با رنگهاي متفاوت و به عبارتي قربانياني از طبقات و اقشار مختلف جامعه ميباشند كه هر كدام به نحوي جانباختهي غفلت محيط اجتماعياند.
پزشك اولين پرونده را ميگشايد؛ اين پرونده مربوط به دختري 18 ساله به آن آرزوست كه بنا به گفتهي مادرش به دليل كم شدن نمرهي درسياش به ميزان بيست و پنج صدم اقدام به خودسوزي كرده است.
كارگردان با بهرهگيري از بار معنايي و درصدد ترسيم جامعهاي است كه در آن آرزوها و اميدها رو به زوالاند. اصولاً اميد به عنوان اساسيترين عنصر وجود همواره مدنظر ملل مختلفي بوده است تا آنجا كه در هيأت اسطورهاي به نام «پاندورا» تجلي كرده است.
«پاندورا» را زئوس به زمين فرستاد و به او سبويي داد كه محتوي دردها و مصائب بود، با سرپوشي كه مانع از فرار محتويات آن ميشد و به او امر كرد كه آن سرپوش را برندارد اما پاندورا به محض وصول به زمين، سرپوش را برداشت و همهي محتويات آن ميان افراد بشر پراكنده شد ولي تنها صدايي از ته آن سبو به گوش رسيد. وقتي پاندورا صاحب صدا را جستجو كرد صدا گفت كه من «اميد» هستم. «اميد» در ته سبو قرار گرفت و بيرون نيامد. به اين ترتيب بشر دچار انواع بدبختيها شد و تنها «اميد» كه مايهي تسلي او بود برايش باقي ماند. (گريما. 1376: 679)
اميد گرانمايهترين عنصر شتابدهندهي چرخهي زندگي است. در دين مبين اسلام نيز به اين عنصر مقدس توجه فراواني شده است تا جايي كه خداوند متعال يأس از عنايت او را به عنوان بزرگترين گناه تلقي كرده است.
عليرغم اظهارات سطحيگرايانه و عامپسندانهي مادر آرزو، جعفر نورمحمدي از ناي پزشك نمايش علت خودسوزي آرزو را ارتكاب وي به جرمي تحت عنوان «عشق» ميداند. جرمي كه جامعه آن را برنميتابد و با سرزنشهاي پيدرپي عاشق را به كرانههاي يأس فراخوانده و سرانجام او را به پرتگاه تباهي گسيل ميكند. در جوامع سنتي كه اطاعت بيچون و چراي اعضايش را ميطلبد، عشق تابويي كه شكستنش به قيمت جان افراد تمام خواهد شد. «ويليام
گود، جامعهشناس دانشگاه كلمبيا در نيويورك و متخصص جامعهشناسي خانواده در مقالهاي تحت عنوان «اهميت نظري عشق» نمونهاي از تحليل فونكسيوني به شرح زير ارائه ميدهد:
مهمترين نكته دربارهي عشق اين است كه چرا جامعههاي گوناگون از ديدگاههاي متفاوت به پديدهي عشق نگاه كردهاند. مثلاً چرا جامعههاي آسیایی عشق افلاطوني را نپذيرفته و انكار كردهاند در حالي كه در جامعههاي غربي بخصوص در ايالات متحده آمريكا عشق افلاطوني نه تنها پذيرفته شده، بلكه اهميت زيادي هم براي آن قائل شدهاند. به بيان ديگر براي شناخت اين پديدهها بايد به كاركرد و يا نتايج آن در سازمان خانواده توجه شود. گود نتيجه ميگيرد كه در جامعههاي آسيايي كه خانواده شكل گسترده داشته و مرد حاكم مطلق خانواده محسوب ميشود، ازدواج بر اساس عشق، حاكميت پدر را متزلزل كرده و براي سازمان و اداره خانواده، نتايج منفي به بار ميآورد به همين دليل جوانان در اين جامعه بايد از عاشق شدن برحذر باشند و اجازه دهند بزرگان خانواده براي آنها همسر انتخاب كنند در حالي كه در جامعه آمريكا به علت ساخت خانوادگي (شكل هستهاي) عشق تنها انگيزه ازدواج به حساب ميآيد و جوانان تشويق ميشوند كه فقط بر اساس عشق ازدواج كنند زيرا خانواده هستهاي بسياري از فونكسيونهاي اجتماعي خود را از دست داده و افراد قادرند بدون حمايت مادي و فكري خانواده، خود به تشكيل خانواده جديد اقدام كنند. بدين ترتيب اساس روابط زناشويي تنها بر عشق و عاطفه استوار شده است. در اين تحليل نيز آنچه مورد توجه بوده، كاركرد پديدهي عشق است كه خود ناشي از شكل ساخت خانوادگي است (انصاري و اديبي: 65).
نورمحمدي با به تصوير كشيدن پنهانكاري عاشقانهي آرزو و اميد كه از طريق تلفن در شبانگاه صورت ميپذيرفت و تأثير منفي اين رابطه بر پيشرفت تحصيلي آنان كه نهايتاً به تنبيه شديد دختر و خودسوزي او منجر گشت، خواستار تبيين كاركردي مسئله است. بر اساس تئوريهاي كاركردگرايي چنانچه خردهنظامي الزامات كاركردي خويش را مطابق نقشهاي محول محقق نسازد، ميبايست عناصر ناكارآمد را به عناصر كارآمد مبدل ساخت به عبارتي ديگر از طريق اصلاحات به ترميم امور پرداخت زيرا دگرگونيهاي بنيادين نظم نظام اجتماعي را به هم خواهد ريخت. در مناسبتهاي اجتماعي نيز ميتوان با بهرهگيري از فرآيند اجتماعي شدن و كنترل اجتماعي به دروني كردن ارزشها پرداخت. ماكس وبر اعتقاد دارد كه «ايدهها موقعي در تغيير اجتماعي مؤثر واقع ميشوند كه تبديل به ارزشهايي گردند كه قادر به تحريك انگيزههاي قوي باشند و يا موقعي كه به صورت يك سيستم ايدئولوژيكي پيشنهادي به تمامي مردم يك جامعه ارائه گردد (روشه، 1366: 82).
پدر آرزو بر اساس تصور قالبي خود كه هر گونه تغيير را مردود ميشمارد، بيآنكه درصدد حل مسئله برآيد اقدام به پاك كردن صورت مسئله مينمايد با اين خيال كه اصلاح لازم را اجرا كرده است.
فريمن در خصوص تصورات قالبي افراد از مسائل و برداشتهاي متفاوت آنان ميگويد: به معني دقيق كلمه همهي ما بيشتر از روي طبيعت خود مشاهده ميكنيم و خواص اشياء خارج در ذهن ما نقش نميبندد. اين امر از طرفي ثابت ميكند چرا افراد متعلق به طبقات مختلف اجتماعي كه به بخش معيني از ادراكها و واكنشها عادت كردهاند به يك نحو نميانديشند و حس نميكنند و معتقد نيستند و از طرف ديگر و از اين بالاتر نشان ميدهند چرا افراد مذكور اصولاً نميتوانند به يك نحو ادراك كنند (كلاينبرگ، 1368: 246). دليلي كه مادر آرزو جهت توجيه مرگ فرزندش اقامه ميكند درست عكس واقعيت است زيرا آرزو برخاسته از جامعهاي است كه ميبايست به سطح انتظاراتش پاسخ دهد. برخلاف نظر مادر آرزو نه تنها نمرات تحصيلي فرزندش عالي نبودند، بلكه گرفتار افت شديدي نيز شده بودند. افت نمرات درسي نيز متغير وابستهاي است كه به عوامل ديگر كه از نظر گذشت بستگي دارد.
پزشك پروندهي ديگري را بررسي و باز ميكند؛ مورد، دختر 13 سالهاي است كه پدر وي را اظهار ميدارد كه به دليل انزجار از فسنجان اقدام به خودسوزي نموده است. اين بيان در حقيقت سرپوشي است براي توجيه مرگي كه ريشه در فقر خانواده دارد. چنين توجيهاتي را «پارهتو» در تئوري «مشتقات و بازماندهها» به گونهاي علمي تبيين مينمايد. وي اعتقاد دارد «گرچه انسانها غالباً منطقي عمل نميكنند اما به منطقي جلوه دادن رفتارشان سخت گرايش دارند يعني ميخواهند نشان دهند كه عملشان نتيجهي منطقي يك رشته افكار است (كوزر، چاپ پنجم: 514). پارهتو اظهار ميدارد مفاهيمي چون آزادي، برابري، پيشرفت يا ارادهي همگاني به اندازهي آن افسانهها و اوراد جادويي كه اقوام ابتدايي براي معقول ساختن اعمالشان به كار ميبرند و بيمحتوايند. هيچيك از اين مفاهيم تصديقپذير نيست و همگيشان افسانههايياند كه تنها براي لاپوشي و مقبول جلوه دادن كنشهاي انسانها به كار ميآيند. او نقابافكني را يكي از مهمترين وظايف تحليلگر اجتماعي ميداند (همان: 515).
جعفر نورمحمدي در تئاتر رقص آتش در جايگاه يك تحليل گر اجتماعي در مقام نقابافكني از توجيهات و مشتقات رفتاري بستگان قربانيان برآمده و خواستار تقبيح پروندههايي است كه اطلاعات مندرج در آنها فرسنگها با واقعيت فاصله دارند.
راوي در ادامهي بحث به بيان جلوهاي ديگر از زندگي پدر دختر برميآيد و به عبارتي چهرهي واقعي پديدههاي اجتماعي را مينماياند. در اين تصوير و برداشت تازه با پدر خانوادهاي مواجه ميشويم كه براي يافتن كار، هر روز از خانه بيرون ميزند اما شباهنگام با سرافكندگي به منزل بازميگردد. وي حتي حاضر است كه چاه مستراح ديگران را خالي نمايد. چنين شيوهي بياني بيانگر ترسيم جامعهاي طبقاتي است كه در آن گروهي ميخورند و گروهي ديگر چاه مستراح آنها را خالي ميكنند به عبارتي ديگر جامعه شامل دو طبقهي فرادست و فرودست است. وي خاستگاه پيدايش چنين نظام طبقاتي را ساختارهاي اجتماعي با تكيه بر عنصر بيكاري (متغير اقتصاد) ميداند. وي چونان انديشمندان مكتبستيز (تضاد) اقتصاد را به عنوان زيربناي ساختارهاي اجتماعي قلمداد كرده است، زيربنايي كه با تغييرش تمام روبنا تحت شعاع قرار خواهد گرفت. در اين ديدگاه نظام ارزشها تابعي از شرايط اقتصادي جامعهاند. در چنين جوامعي افراد طي فرآيند مقايسهاي اجتماعي به ارزيابي اوضاع خود و طبقه ديگران ميپردازند. دكتر رفيعپور در كتاب «آنومي» در خصوص مقايسهي اجتماعي ميفرمايد: مقايسهي اجتماعي[26] مهمترين شرايط پيدايش احساس نارضايتي از وضع موجود و احساس نياز در انسانهاست. مقايسهي اجتماعي خود شروطي دارد و هر كس خود را با هر كسي مقايسه نميكند. يك بچهي عقبافتاده روستايي يا يك زارع فقير خود را با ارباب و وسايل و شرايط زندگي و خانوادهاش مقايسه نميكند بلكه انسان خود را با افراد مشابه[27] و كساني كه وضعشان كم و بيش مشابه يا كمي بهتر است مقايسه ميكند در نتيجه افراد و قشري كه از نظر شرايط اقتصادي و فني نزديك به قشر بالا هستند ابتدا خود را با آن قشر مقايسه ميكنند بعد از اين مقايسه احساس محروميت نسبي[28] به وجود ميآيد. افراد احساس ميكنند چرا فلان شخص اين (كالا) را داشته باشد من نداشته باشم (رفيعپور، 1378: 31).
پدر خانواده پس از تلاش فراوان ناكام به خانه بازميگردد زيرا به تعبير جامعه كسي به پيرمرد كاري واگذار نميكند و اين روايتگر جامعهاي است كه در آن به مسئلهي تأمين اجتماعي سالمندان توجه اندكي ميشود.
پدر پس از دربدريهاي فراوان نااميد به خانه ميآيد، از يك سو دستانش از تهي سرشارند و از سويي ديگر افزوني بار تكفل در تعاملي سياه او را به كرانههاي پرخاشگري ميكشانند و اين ارم بيشتر متوجه فرزندان دختر ميگردد.
جرج هومنز براي تبيين رفتار انسانها قضايايي را ارائه ميدهد. يكي از قضاياي او قضيهي پرخاشگري- تصويب رفتار پسنديده است. او اظهار ميدارد وقتي شخصي كنشي را انجام ميدهد و پاداشي را كه انتظارش را داشته دريافت نميدارد يا برعكس تنبيهي را كه انتطارش را نداشته دريافت ميدارد عصباني خواهد شد لذا رفتار پرخاشگرانه در پيش ميگيرد و نتيجهي چنين رفتاري براي او داراي ارزش بيشتري خواهد شد (ريتزر، 1373: 41).
پرخاشگري مكرر پدر ريشه در بيتوجهي جامعه نسبت به مشكلات عديدهي او دارد و سركوفتهاي مكررش به دختر كه او را موجودي اضافي تلقي كرده سرانجام دختر را به كرانههاي يأس و ناكامي فراخوانده و او را به آخرين راه حل گسيل ميدارد.
پزشك از زن لرزان ميپرسد: خانم، پدرتان چه كاره است؟ اگر به پدرتان كار بدهيم مشكل شما حل خواهد شد؟
پزشك با پرسيدن شغل پدر زن خواستار تدوين فرضيهاي است كه در آن بين متغير وضعيت اشتغال و خودسوزي درصدد يافتن رابطهي معنيدار است. وي ميخواهد با كنترل يك عامل به بررسي آسيب خودسوزي مبادرت ورزد غافل از اينكه پديدههاي اجتماعي در شبكههاي علي (C.N) معنا مييابند لذا هر گونه تكعليتنگري محقق را به راه خطا خواهد برد.
راوي بعد از سكوت زن به تحقيقاتي بينالمللي استناد نمود و با ارائه تئوري انديشمندان به بيان رابطهي جنگ و آسيبهاي اجتماعي در سطح بينالملل مينمايد. كارگردان در اين قسمت خواستار طرح مسئلهي تئوريزدگي محققين است. بسياري از پژوهشگران بدون توجه به اعتبار تجربي مفاهيم و بيآنكه شرايط فرهنگي جامعهي خويش را مدنظر قرار دهند به بهرهگيري از تئوريهايي ميپردازند كه در خلاء معنايي به سر ميبرند. چارچوب نظري پژوهش زماني ارزشمند است كه نخست تئوريها قرابت مفهومي با مسئلهاي مورد بررسي داشته و ديگر آن كه فرضيات در ارتباط تنگاتنگ با سازهي موردنظر باشند. جعفر نورمحمدي در ادامهي اين قسمت از زبان راوي مسئلهي تأثيرات نابسامان رواني جنگ بر روحيات افراد را به شيوهاي ديگر بيان ميدارد. وي زني را به تصوير ميكشد كه در بمباران شاهد كشته شدن فرزند خردسالش در لهيب آتش دشمن است. از آن زمان به بعد است كه با هر صداي ناهنجار صحنهي بمباران و كشته شدن فرزندش در نظرش تداعي ميگردد.
كارگردان با انتخاب اين زاويه ديده به انباشته شدن تأثيرات نهان جنگ در ضمير ناخودآگاه افراد اشاره ميكند. با دريافت كدهاي مشترك (نظير صداي ترمز ماشين) دگرباره خاطراتي تلخ را در ذهن آسيبديدگان زنده مينمايد. وي با تحليلي كاركردي از جنگ عليرغم كاركردهاي آشكارش نظير فرهنگ ايثار و شهادتطلبي به كاركرد پنهان آن توجه مينمايد. پزشك پرونده ديگري را ميگشايد. مورد، دختري 15 ساله به من معصومه كه بنا به اظهارات مادرش هنگام شستن قالي، برادرش به قصد شوخي پا روي شلنگ آب گذاشته و معصومه نيز از شدت ناراحتي اقدام به خودسوزي نموده است. بينندهي نمايش با شنيدن نام معصومه تصوير بيگناهي دختري در نظرش مجسم ميگردد كه قرباني نگرش تاريك ديگران است. برادر معصومه جواني است متعصب، كه شيوهي حركات و طرز گفتارش وي را به خرده فرهنگي جاهلمآبانه منصوب كرده است. وي همواره خواهرش را به ميز استنطاق فراميخواند.
معصومه دختري است كه به موسيقي علاقه دارد و همواره دوست دارد به نوارهاي موسيقي گوش فرا دهد. در اين ميان بيننده شاهد تقابل دو ساختار سنتي و فراسنتي در محيط خانواده است. برادر معصومه نماينده ساختار سنتي مردسالاري است كه زن را به عنوان عنصر دوم و جنس اين دو ساختار متعارض بافت ناهمگوني را پديد ميآورد كه هر گونه تعامل بين افراد را مردود خواهد شمرد. در عرصهي جامعهشناسي خانواده تئوري گفتگوي كران[29] بيانگر اين امر است، بر اساس اين تئوري تقابل دو ساختار متعارض چونان گفتگوي دو آدم ناشنوا با يكديگر است دو انساني كه قادر به درك سخنان يكديگر نميباشند به قول شاعر:
من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
نورمحمدي با بيان اين مطلب جامعهاي را به تصوير ميكشد كه در حالت گذار از شرايط سنتي به فراسنتي است. بيشك چنين جامعهاي به دليل وفادارياش به سنتها و ورود عناصر جديد را به سادگي نميپذيرد.
معصومه بنا به علاقهاي كه به موسيقي دارد نواري از دوستش به امانت گرفته و در حين كار در منزل به آن گوش ميدهد. در اين قسمت كارگردان ورود عنصر جديد (موسيقي) به جامعهي سنتي را به تصوير ميكشد كه با اعتراض شديد برادر معصومه مواجه ميگردد. وي نماينده تفكري است كه «هم هدفي كه دنبال ميكند و هم راهي كه براي رسيدن به هدف برميگزيند صرفاً بر اساس سنت شكل گرفته است و نه عقل. معيار انتخاب و رفتارش بر اساس رفتار گذشتگان و قداست تاريخي و قطعي بودن و لايتغير بودن ارزشهاي آنان است» (تنهايي، 1374: 293). اميل دوركيم رويكرد تفكر سنتي را خاص جوامعي ميداند كه در آنها همبستگي به صورت مكانيكي است[30] در اين نوع همبستگي وجدان جمعي به حداكثر اشتباع خود ميرسد در آن لحظه است كه فرديت ما صفر ميشود. اين دو كشش- كشش به سوي خواستهاي فرديت و يا گرايش به طرز عمل و فكر ديگران- درست در نقطه مقابل هم عمل ميكنند. در جوامع داراي همبستگي مكانيك، فرديت چيزي است كه در تملك جامعه ميباشد و شخصيت فردي ظاهر نميشود و افراد بيآنكه منشأ عمل خود باشند تابعي از حركات جمعي ميشوند. دوركيم احكام حقوقي متناسب با اين نوع همبستگي را از نوع احكام تنبيهي ميداند زيرا هر گونه جداماندگي از هنجارها به شديدترين وجه محكوم ميشود و در برابر فرد مختلف كل وجدان جمعي به كيفرخواست برميخيزد (همان: 150)
برادر معصومه هنگامي كه ميبيند خواهرش به موسيقي گوش ميدهد برميآشوبد و خواهر را به شكستن هنجارها متهم ميكند و با به كارگيري عبارت «نوارهاي مبتذل» ديدگاه جامعه را نسبت به موسيقي اظهار ميدارد حال آن كه شيوه بيان و طرز عمل برادر روايتگر خردهفرهنگ جوانان خياباني است پس ميتوان نتيجه گرفت كه جامعه با توجه به جنسيت افراد، مقولهي نابهنجاري را به گونهاي نسبي تعريف مينمايد. برادر معصومه ميتواند متلك بار مردم كند، خواهرش را كتك بزند و دهها عمل ديگر، اما خواهرش نميتواند به موسيقي گوش دهد. وي خواهرش را در تعصبي ناروا به سينما رفتن متهم ميكند. در اين لحظه است كه برادر معصومه به نگاه سنگين جامعهاي ميانديشد كه او را به بيغيرتي متهم ساخته است لذا براي رهايي از چنين احساسي، خواهرش را به باد كتك ميگيرد و پايان ماجرا نيز حكايتي تكراري است.
در حقيقت پا گذاشتن برادر روي شلنگ آب بيان نماديني است كه روايتگر قطع شدن تفكري زلال و سيال به دست تفكر سنتي است كه هر گونه نوآوري را لگدكوب ميكند.
پزشك، پرونده ديگري را ميگشايد، اين پرونده مربوط به دختري است 25 ساله به نام فرشته. بنا به اظهارات همراهان، فرشته تعلق فراواني به والدينش داشته لذا هنگامي كه آنان به مهماني ميروند، داغ فراق دوري از پدر و مادر او را به سوي خودسوزي سوق ميدهد اما واقعيت، حكايت ديگري است. فرشته ديپلمهاي است بيكار كه به اتهام بيكاري و اين كه هيچ خواستگاري پيشقدم نگشته همواره سركوفت پدر و مادر را تحمل ميكند. پدر و مادر فرشته بر اساس تفكري سنتي بيآنكه رابطه عاطفي ميانشان حاكم باشد با يكديگر ازدواج كردند كه به همين خاطر عرصه خانواده همواره محل جدالهاي متوالي است به گونهاي كه عرصه را بر فرزندان تنگ كرده است.
نگاه سنگين پيرزنان محله نيز مزيد بر علت است. آنان فرشته را پيردختر خطاب ميكنند و او را به اتهام پوشيدن لباسهاي جديد سبكسر ميدانند. نورمحمدي در اين قسمت نگاه سالخورده جامعهاي سنتي را نسبت به تفكرات جوان به عرصه نمايش ميگذارد چونان محسن مخملباف كه براي نشان دادن نگاه پيرزن فيلمش تصوير را به گونهاي سياه و سفيد نمايش ميدهد.
فرشته در جستجوي كار و در طلب آگهي استخدام در و ديوار شهر را ميكاود اما جز اطلاعيههاي ترحيم چيزي به چشمش نميآيد. اين امر بيانگر رخت بربستن عنصر شادي و نشاط از جامعه است. فرشته به هر اداره و مؤسسهاي كه مراجعه ميكند به جرم نداشتن رابطه و خويشاوندان ذينفوذ جواب رد ميشنود. براي او كه وابسته به طبقهي فرودست جامعه است جايي در ادارات و مؤسسات يافت نميشود.
پارسنز در تبيين متغيرهاي الگويي به نوعي خاص از اين متغيرها تحت عنوان «انتساب در متقابل اكتساب» اشاره ميكند. «بر اين اساس در جوامع سنتي فرد با منزلت انتسابي خود سنجيده ميشود؛ مثلاً در خلال يك مصاحبه شغلي كارفرما از اسامي والدين و ديگر خويشاوندان متقاضي سؤال ميكند و استخدام نيز اغلب در مواردي صورت ميگيرد كه كارفرما از دوستان يا بستگان متقاضي باشد. برعكس در جوامع نوگرا، فرد با منزلت مكتسب خود سنجيده ميشود. در هنگام استخدام شغلي، كارفرما بيشتر به صلاحيتهاي فني و سوابق شغلي متقاضي اهميت ميدهد (يسو، 1378: 36).
كارگردان در ادامه نمايش سيستم گزينش را مورد انتقاد قرار ميدهد زيرا اين سيستم بنا بر مناسبتهاي ديوانسالاري بدون توجه به آلام و اندوه انسانها سرنوشت آنان را بر اساس فرمها رقم ميزند.
فرشته نااميد و خسته و كوفته به خانه بازميگردد و متوجه ميگردد كه دختر همسايه كه از لحاظ سني از او كوچكتر است شوهري مناسب پيدا كرده و مراسم ازدواجش پابرجاست و در اين مراسم پدر و مادر فرشته غافل از اندوه گران فرزندشان نيز شركت نمودهاند. فرشته در عرصهي اين تضاد است كه به نوعي آگاهي ميرسد و شوهر مناسبي به نام آتش براي خود برميگزيند!
زن همچنان به لرزش خود ادامه ميدهد و پزشك از او ميپرسد كه آيا شما مشكل اشتغال داشتهايد؟ پزشك به زن اطمينان ميدهد كه رازش را با كسي در ميان نخواهد گذاشت. چنين شيوهي خطابي روايتگر بالا بودن ضريب بياعتمادي در جامعه است. پزشك به زن حق ميدهد كه بترسد زيرا به زعم وي زنان در اين ديار با ترس زاده ميشوند، با ترس زندگي ميكنند و با ترس ميميرند. آنان در ساختاري نفس ميكشند كه جنس غالب دستور ميدهد و آنان فرمانبرداري. پزشك در ادامه به زن ميگويد كه من تنها مالك پنج طبقه پروندهي دروغ هستم. او پروندهها را به هم ميريزد و دگرباره به خواندن آنها ميپردازد. در ميان پروندهها به نام زني 70 ساله برميخورد، پروندهاي كه تاكنون متوجه حضورش در قفسهها نبوده است. جعفر نورمحمدي در اين بخش از نمايش خواستار تغيير نگرش محققين است و به تعبير سهراب سپهري چشمها را بايد شست/ جوري ديگر بايد ديد. وي چونان پديدارشناسان و روششناسان مردمي خواهان به هم ريختن موقعيت است. او داعيهدار اين امر است كه نظام تفكر پيشين را بايد به هم ريخت و مفاهيمي را كه حاصل القات و تعريف ديگران است بايد كنار زد و به تعبير ادموند هوسرل به اپوخه پرداخت. در اين حالت است كه واقعيات چهرهي واقعي خويش را مينمايانند. همانگونه كه دختران جوان در هيئت پيرزني 70 ساله ظاهر ميگردند. از سويي ديگر كارگردان با بيان اين مطلب جزميگرايي روشهاي پوزيتويستي را مورد انتقاد قرار ميدهد زيرا هيچكدام از دلايل خودسوزي زنان ريشه در واقعيت نداشت و بهرهگيري از روشهاي سنتي در بررسي آسيبهايي كه ريشه در فرهنگ ملتها دارند جوابگو نخواهند بود زيرا دلايل از فرهنگي به فرهنگي ديگر تغيير ماهيت خواهند داد.
در قسمت ديگر نمايش شاهد جهت نگاه زن به سوي آسمان ميگرديم. پزشك از وي ميپرسد كه دنبال چه ميگردي، آنگاه با شاهد مثال قرار دادن شعر فروغ فرخزاد پاسخ ميدهد شايد: «به دنبال قطعهاي از آسمان پهناور هستي كه از تراكم انديشههاي پست تهي است». آنگاه باران باريدن ميگيرد و پزشك سراسيمه از قطرات باران ميخواهد كه به زمين سقوط نكنند زيرا زمين آنها را آلوده خواهد ساخت. نورمحمدي منشأ آسيبهاي اجتماعي را برخلاف نظر شلدون و لمبرزو كه در خصوصيات بيولوژيك افراد ميجستند در محيط اجتماعي ميداند.
زن نگاه خويش را به آسمان دوخته است. وي به دنبال فضايي ميگردد كه تهي از آلودگي باشد. به دنبال عنصري ميگردد كه پليديها را از زمين بشويد و آن عنصر، انديشه زلالي است كه روشنگرانه، ساختارهاي سنتي را به هم خواهد ريخت.
باران و آب در ادبيات نمادين، رمز زايندگي و بالندگي است و نورمحمدي با بهرهگيري از ظرفيتهاي نمادين باران درصدد تبيين دنيايي جديد است. از آنجا كه باران سخاوتمندانه تمامي زمين را از نعمت خويش سيراب ميسازد، لزوم بازنگري در نظام نگرشي تمامي خردهنظامها امري ضروري مينمايد.
بعد از اينكه پزشك بدين باور ميرسد لبخندي بر لبانش نقش ميبندد و در اين لحظه است بوي خاك بارانخورده جايگزين بوي سوختگي ميشود. پزشك چنين تعبيري را حاصل تفكرات پاك زن ميداند. جعفر نورمحمدي فرآيند تغيير اجتماعي را در تغيير نگرشهاي مردم جستجو ميكند زيرا همانگونه كه خداوند متعال فرمود: «خداوند سرنوشت هيچ ملتي را تغيير نميدهد مگر اين كه خودشان اراده كنند». از آنجا كه زن انديشه خود را پالود، بوي سوختگي به بوي خاك بارانخورده مبدل گشت و در حقيقت، آفرينش جديدي به وجود آمد، آفرينش تازه از تركيب باران و خاك كه به خميرمايهي مطهري تبديل شدهاند.
جعفر نورمحمدي در پايانبندي نمايش صحنهاي را به تصوير ميكشد كه در آن اثري از زن لرزان يافت نميشود اما قرباني ديگري كه داراي 100% سوختگي است به اتاق پزشك آورده ميشود. قرباني ديگري كه همراهانش در بيرون از مطب در حال پر كردن پروندهاش ميباشند. در اين لحظه لرزش شديد عليرغم گرماي تابستان اندام پزشك را در برميگيرد. پزشك مانند عناصر رمان بوف كور صادق هدايت در فرآيندي همذات پندارانه به زن لرزان مبدل ميگردد زيرا هنوز باران باريدن نگرفته است.
منابع:
1- آرون، ريمون.(1370)، مراحل اساسي انديشه در جامعهشناسي. (ترجمه: محمدباقر پرهام)، تهران: آموزش انقلاب اسلامي
2- ابوالحسن تنهايي، حسين. (1373)،جامعهشناسي در اديان، يزد: مهاباد،
3- ابوالحسن تنهايي، حسين.(1374)، درآمدي بر مكاتب و نظريههاي جامعهشناسي، گنآباد: مرنديز.
4- انصاري، عبدالمعبود و اديبي، حسين. نظريههاي جامعهشناسي.حزوه ی درسی رشته علوم اجتماعی دانشگاه اصفهان
5- توسلي، غلامعباس. (1369)، نظريههاي جامعهشناسي، تهران: سمت
6- دووينيو، ژان.(1379)، جامعهشناسي هنر، (ترجمه: مهدي سبحاني)، تهران: مركز،
7- رفيعپور، فرامرز.(1378)، آنومي يا آشفتگي اجتماعي، تهران: سروش
8- روشه، گي. (1366)،تغييرات اجتماعي، (ترجمه: منصور وثوقي)، تهران: ني
9- ريتزر، جرج. (1373)،نظريههاي جامعهشناسي. (ترجمه احمدرضا غزويزاده)، تهران: ماجد
10- زرفروشان، احد.(2536)، تاريخ جامعهشناسي، تبريز: چهر
11- ساروخاني، محمدباقر.(1377)، روشهاي تحقيق در علوم اجتماعي. جلد اول، تهران: پژوهشكده علوم انساني و مطالعات فرهنگي
12- ستوده، هدايت. (1376)،آسيبشناسي اجتماعي، تهران: آواي نور
13- سخاوت، جعفر. (1374)، جامعهشناسي انحرافات اجتماعي، تهران: پيام نور
14- سروش، عبدالكريم.(1376)، درسهايي در فلسفهي علمالاجتماع، تهران: ني
15- صديق اورعي، غلامرضا.(1374)، جامعهشناسي مسائل اجتماعي جوانان، مشهد: جهاد دانشگاهي
16- قاضي طباطبايي،(1374)، محمود. تكنيكهاي خاص تحقيق، تهران: پيام نور
17- كلاينبرگ، اتو.(1368)، روانشناسي اجتماعي، جلد اول، (ترجمه: عليمحمد كاروان)، تهران: انديشه
18- كوزر، لوئيس. زندگي و انديشه بزرگان جامعهشناسي، (ترجمه: محسن ثلاثي)، تهران: علمي، چاپ پنجم.
19- گريما، پير.(1376)، فرهنگ اساطير يونان، جلد 2، (ترجمه: احمد بهمنش)، تهران: اميركبير
20- محسني، منوچهر، (1372)،جامعهشناسي عمومي. تهران: طهوري
21- ي، سو، الوين.(1378)، تغيير اجتماعي و توسعه (ترجمه: محمود حبيبي مظاهري)، تهران: پژوهشكده مطالعات راهبردي
22- تاريخچه جامعهشناسي.(1373)، گروه مؤلفان. تهران: دفتر همكاري حوزه و دانشگاه،
[1] ) Commonsense
[2] ) method
[3] ) cognition
[4] ) theological
[5] ) metaphysical
[6] ) Positivism
[7] ) Epistemological Positivism
[8] ) Sociological Positivism
[9]) Measurability
[10]) Empiricism
[11] ) Case
[12] ) Sample
[13] ) Reduction
[14] ) Phenomenon
[15] ) Reality/ Nomenon
[16] ) Concepttualisme
[17] ) Phenomenology
[18] ) Ethnomethodology
[19] ) Hermenutics
[20] ) Phenomen
[21] ) Reality
[22] ) Phenomenology Reduction
[23]) Value- free
[24] ) Golde Coast
[25] (Riualism
[26]( Social Comparison
[27] (Similars
[28] (Relative Deprivation
[29] (Diologe between the deaf
[30] (mechanic solidarity
بهروز سپیدنامه